Poems

کمین گربه

شگوم ندارد
این واژه ها
 
نگو  در بهشت
میان لب های من باز می شود
 
پای خدا
در چاک سینه های من لغزیده است
 
می آیم
 
باز
نفس هایت
درمن می دمند
 ریه هایت
از عطر من پر می شوند
زبانت بر پوستم
باران  باران
بارانی می شود
 
وا می روم
 
و باز
آنگونه که می آیی
با هوای دریدن
در نی نی چشم هایت
 
بی هیچ شکی
 
به گربه ی سیاه می مانی
که پیشترک
از کمینگاهش
راه را بر من برید
تا دم درت
 گنجشک فلج شده
از تسلیم را
شکار کرده باشد

Share this poem

view comments

Comments (1)

Christine Irving

Fabulous, oh do do keep writing!

Leave a comment