Poems

کودکان و آفتاب


چه زمانی به پیاده‏رو رسیدند و نشستند
چگونه از تاریکی خانه  پله  راهرو  عبور کردند
خاطرات را 
پله پله 
ریختند و گذشتند
صبح 
حصیربافان   نجّاران   تعمیرکاران
نگاه‏شان کردند
هیچ کس در هیچ خانه‏ای ندیده بودشان 
زنان برای خرید روزانه از کنارشان گذشتند
بعد
در کودکان و آفتاب
صندلی‏های کهنه حصیری
ناگهان جوان شدند

Share this poem

view comments

Comments (1)

arthro monte

this is a good poem ilove it keep it up

Leave a comment