Poems

رفاقت

ما کفش هاي چرمي هم بوديم
وقتي کنار در همراه مي شويم
از خاطرات همدگر آگاه مي شويم

درخاطرات تو گوساله اي ست رومي
پروار گفته هاي خدايان
بروار نقل
پروار دور باطل تاريخ
از زندگي به مرگ
ار سفسطه به عقل
آن گاه
با کلب کلب کلب
با کلبيان رواق رواق آمده به بقل
پس از تو
 پادشاهي
 کفشي درست کرده
تحفه نموده است به درويشي

من بچه گوزني بودم به کاشغر
در حمله مغول به خراسان سپر شدم
دربلخ کاغذ سبق
 در باميان علم
در غزنه زير دست يکي کفشگر شدم
دزدي مرا خريد

تو از زمان کفش شدن
انگار
 اندازه مانده اي
درويش ونسل هاي پسين
 هر گز ترا نه ديده نه پوشيده اند
تو تازه مانده اي
من
اما
با دزدهاي مختلفي راه رفته ام
دزدان مرا زمان به زمان شب به شب
با خود گرفته اند وبه اين جا کشيده اند
اينک من وتو آه
همراه همراه همراه
از خاطرات هم دگر آگاه
......

ما کفش هاي چرمي هم هستيم

Share this poem

view comments

Comments (3)

robertgnanamony

A simple but thought-provoking poem.

Cameron Pond

very good poem! me like, I don’t like some stans though. 8/10, would read in alone time.

:) unknown :) soweeey

This poem is very beautiful, i feel the poem (not literally haha smile )

Leave a comment