Poems

عشق

با هم بر نمی خیزیم
من با اتاق های بندری متروکه در کناره دریا بر می خیزم
تو با باز کردن پنجره  اتاق خواب خودت
 
تو چای دم شده میخوری
من قلبم را چسپ زخم  می زنم
 
روز تو خیابانی است که به خیابانی دیگر که به ساختمانی و بعد به خیابانی در شهر خطوط می انجامد
روز من دالانی که از رگهایم می گذرد  و با دکمه هایی مسی بسته می شود
 
 به خانه بر می گردیم
تو لباس ارعوانی ات را می پوشی تا ساعت رنگ ها را تنظیم کنی
من پتوی افغانی ام را
برای چای سبز چه وقت خوبی است!
 
غذا ما را
تلویزیون ،کامپیوتر، اخبار  ما را یکی می کند
 
دوستت دارم چون
 آتشی که بخاریش را
دوستم داری چون بخاریی که هیزم را
 
 همدیگر را گرم بغل می کنیم
و هر یک برای خودمان خواب می بینیم

Share this poem

view comments

Comments (0)

No comments yet - be the first:

Leave a comment