Poems

از: شعرهاي پادگان

شب‌هاي بلند
حکايت عشق‌هاي ممنوعه
شادهاي خُرد
و برگه‌هاي مرخصي جعلي

روزها
شستن ماشين فرمانده
تي کشيدن راهروها
و امربري افسرها
اکنون زير درخت زبان گنجشکي
جمع‌اند
و دور از چشم فرمانده
سيگاري
دست به دست مي‌چرخد

همچنان که
دود سيگار حلقه مي‌شود در هوا
با فحش‌هاي‌شان
مي‌توانند
به آزادي پرندگان رشک ببرند.

Share this poem

view comments

Comments (0)

No comments yet - be the first:

Leave a comment