Poems

زمستان که بیاید

زمستان بیاید
  شکل خودم   می شوم 
 کتاب های دورت آتش گرفته اند
 یاسمن در خواب ها    آهو می دود
سر به کوه می زند 
کوه را به سادگی بغل می‌کنم
درسینه      جا می شود 
 
دیدی ترسی نداشت
قواره ی سنگ ها 
 
از افتادن   بالا  که می رویم
دریا   اهلی تر می آید
قلاده اش را گرفته ام

پس  مرا با کلمات نزن
شکنجه نده     
تنت را به صخره نکش
تا شکل پلک‌های خونی    بمیرم 
 
زمستان     کوچه ای صاف
 انتهای همین خیابان  که  بپیچی
و سال ها
همین اسب سیاه  رم کرده‌اند
با  انگشتت  که بشمری
 
زمستان که بیاید
از هر   دو سو رفته‌ایم
یکی  مرا گم می کند
با آن یکی    پیدا می شوم 
اما  باید  نمی ترسیدی
 و می گفتی 
چرا به سینه ات  چاقو  فرو کرده ای
تا آدم ها  در آینه  فراری شوند .

Share this poem