Poems

قایقی که مرا آورد

پشت صورتی که شکل تو را دارد
اسم های قدیمی غیب می شود
خون  عکس  مچاله دارد
و  باد   پرنده‌ی مسی
انگار بیابان مرا از روی ژاکتم پوشیده باشد
 
برهنه نیستم
گاهی کلمات در سرفه هایم
و ماه کف آلود در لیوان   گم می شود
این سفر همیشه دور زبانم چرخید
و رگ هایم از مرگ     چیزی پنهان نکرد
برای کشیدن قدم هایی به خط ثلث
تابستان مرا اقرار کرده بود
این کرک  سبز مچاله   بر انگشت های یخ
موج به طرز زیبایی   شبیه  عشق می آمد
و پس می نشست
 
دلم برای قایقی که مرا آورد
گاهی تنگ می شود
و اینجا شاهدم   برابر پلک های زمستان
همین آسمان کهنه  است
 و چمدانی که  نیمرخ آبی ی مرا پنهان می کند

Share this poem

view comments

Comments (0)

No comments yet - be the first:

Leave a comment