Poems

کوهستان اندامت شعر غریبی‌ست

با تو در آمیزم
از زیر گرده‌ات تهمینه بزنم بیرون
نه در این دشت محزون
درست وسط کوهستان پیکرت
لای هیبت سنگ‌ها و گرگ‌های پنهان دهان
 
با تو در آمیزم
رخساره چو آتش گلگون کنم
نه در این میانه‌ی مسکوت
لای پریشانی ابرها
لای شکل‌های غریب خاطرت
لای اشتیاق خودم به این همه تلون تو
 
با تو در آمیزم
شور شوم سور شوم مست و پر از نور شوم
نه در آستانه‌ی دری گشوده
لای دریچه‌ای تنگ
لای ازدحام تو در پهلوی من
لای دشنام هیبتت
لای آن کورسوی مانده در بازوانت
با تو در آمیزم
افسانه شوم
من مست و تو دیوانه
بایستم
جیغ‌کشان
فریاد زنان
ما را که برد خانه، بریزد از دامنم
سرخ، سپید، سیاه و کمی هم بنفش
تقدیر من باشد
با تو که در آمیزم

Share this poem

view comments

Comments (0)

No comments yet - be the first:

Leave a comment