Poems

بود، نبود

ننه می گفت
توبره را
برصندوق سينه نگه دار 

نگو آفتاب کهنه شده
نگو بيگاه شد
بگو باز می آيم 

ديِو سپيد
پشت و پناهت باشد

های،
دختر پگاه!
سستی کار
شايد از دست های توست
که افسانه هم
پای در ِگل مانده است 

شانه را
از توبره بيرون آر
سر راه بدخواه
پرتاب کن
تا هفت جنگل
در پيش پاهايش برويد 

نگوآسمان دور
زمين سخت است 

از دريا و پری هايش
اگر می ترسی
آيينه را
پرتاب نکن 

نگو بود
نگو نبود
به خدای افسانه ها بسپار
ننه را بيامرزد
 
آیینه را
به دست مادر گلنار بده
که پیش پای تاکستان های سوخته
خواب مرغ و ماهی می بيند

نگو آفتاب لب بام
کوتاه است 

بگو می آيم
و اين بار
دل صاحب مرده ات را
جمع کن 

توبره را بتکان
به نام دیو سپید
آن تار موی را
دود کن 

مگر نبود؟ 

بود  نبود
دختری بود
که در خواب های دیر و مدامش
زنی پیچه سپید
پیوسته ورد میخواند: 

شمالی هنوز
سرشار ترانه است
و از چت خانه های ویرانش
روشنی می بارد

Share this poem

view comments

Comments (1)

Farzana Marie

Mashallah—this is a marvelous poem.
Zenda boshi Shakila jan and keep writing please!

Leave a comment